ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا خانوم و آرزوی همیشگیش

دختر گلم.   دیروز از مهد تماس گرفتن و گفتن که برای فردا مرتب و تر و تمیز مثل همیشه ثنا رو بفرستین مهد. گفتم خبریه؟خانم رضائی گفتن که قراره یه تعداد از بچه ها رو ببریم استودیو برنامه ی بچه های آفتاب.شما خواب بودی .وقتی که بیدار شدی و بهت جریان رو گفتم از خوشحالی بال درآوردی و سر از پا نمیشناختی.دیشب حمامت دادم و صبح هم برات خوشگل موهات رو گیس کردم و با خوشحالی رفتی.ساعت 2 اومدی خونه و خسته بودی و گشنه.منم که مشتاق، میخاستم زود برام همه چی رو تعریف کنی.یه کم ازت میپرسیدم و دوباره به خودم میگفتم :بذار بچه غذاشو بخوره.برنامه رو هر روز ساعت 6ونیم عصر پخش میکنه.ما هم با اشتیاق فراوون نشستیم پای تی وی.وقتی که شروع شد دیدیم که یه سری بچه ...
27 دی 1390

شله زرد نذری

ثنا و ثمین عزیزم.روز چهارشنبه صبح رفتیم شیراز.هوا آفتابی بود و گرم و همه از اینکه بارون نمیباره ناراحت بودن.بس که قدم خیر بودیم ما ،همچین که عصر شد ،به قول معروف در آسمون باز شد و تا روز آخر که اونجا بودیم همش بارون بارید و همه خوشحال شدیم.هر چند که روز جمعه خونه نشین شدیم ولی 4شنبه و 5شنبه رو رفتیم بیرون و یه گشتی هم تو بازار زدیم.چقدر دلم برای خیابونهای شیراز تنگ شده بود.خدایا یعنی میشه ما دوباره برگردیم شیراز؟! روز شنبه که اربعین حسینی بود،عمه مریم شله زردی رو که نذر بچه دار کردنشون کرده بودند رو پخت.گفته بودم که خدا بعد از 12سال بهشون یه نی نی داده که البته الان 8 ماهشه و انشااله آخر بهمن ماه به دنیا میاد. بار اول که سونو رفته بود ،گف...
25 دی 1390

تولد مامانی

سلام به خوشگل خانومای خودم.امروز من دوباره متولد شدم! باورم نمیشه که 32سال از عمرم گذشته و حالا مادر دو تا بچه هستم.البته از اینکه مامان دخترای شیرینی مثل شماها هستم،خدا رو روزی هزار بارشکر میکنم.دو روز پیش بازم بابا رفت ماموریت و ما دیشب تنها بودیم.قربونت برم ثنای مهربون من که وقتی بهت گفتم شب تولدمه از خوشحالی محکم بغلم کردی و بوسیدیم وثمین هم به تقلید از شما خودش رو انداخت تو بغلم و از دور بوس میفرستاد. بعد ثنا خانومم،شما به سبک خودت برام یه تولد گرفتی.اول یه سینی غذا همراه با پیش غذا و دسر و بعد هم یه کیک تولد و شمع و فشفشه.که شمع  وفشفشه ها خیالی بودن و بنده بطور نمادین شمعها رو فوت کردم و شما هم دوتائی برام دست زدین و با هم...
19 دی 1390

ثمین و رسیدن به یکی از آرزوهاش!

بالاخله امروز موفق شدم و به یکی از آرزوهام لسیدم. اگه گفتین؟حالا بلاتون میگم.املوز مثل همیشه مامانم داشت تو آشپزخونه غذا درست میکلد و منم طبق معمول دنبالش لفتم و شروع کلدم به کند و کاو.تازه دو روزه که دخمل خوفی شدم و عین جارو برقی همه چی رو نمیخولم.البته بین خودمون باشه هر وقت که چشم مامانی لو دور ببینم دوباره میشم جاروبرقی. ولی هر وقت که میخام بخولم و مامانی مچم لو میگیله فورا تغییر موضع میدم و اونو میدم به مامانی.داشتم میگفتم امروز اولش شیشه ی عرق کاسنی لو سرازیر کلدم و توش دستامو شستم.هی مامان منو میآورد کنار تا بله یه کهنه بیاله پاکش کنه و هی من به سرعت نور دوباله خودمو میلسوندم به اون تا دستامو خیس کنم و آب بازی تنم. هنوز نگفتم که آر...
18 دی 1390

یه بعداز ظهر خوب کنار دریا

عزیزای دلم:بالاخره بعد از مدتها توی روز رفتیم بیرون! چون روزها کوتاه شده و بابا تا میاد دیگه هوا تاریکه،یه هفته ست برای پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کردیم که البته فردا هم برای بابا کار پیش اومد و باید بره جلسه. مدتها بود که دلم میخاست برم و روبروی دریا بشینم و زل بزنم به اون بیکرانها.هوا آفتابی بود و باد سردی میوزید،ثمین کیف میکرد ولی بدلیل سرما با بابا رضا رفتن تو ماشین.من و ثنا کنار ساحل با هم قدم زدیم.ثنا هم کیف میکرد .دم غروب که دیگه خیلی سردمون شد تو ماشین نشستیم و تاریک شدن هوا و تغییر رنگ ابرها رو با هم تماشا کردیم.بعد هم رفتیم باغ پرندگان و ثنا کلی بازی کرد و ثمین هم از ته دل ذوقِ ثنا رو میکرد.این ثمین خانوم وقتی که راه بیفته دیگه از ...
15 دی 1390

ثنا وثمین و نمایشگاه کتاب

دخترای خوشگل من،بالاخره دیروز موفق شدیم بریم نمایشگاه کتاب.آخرین روز برگزاری اون بود و هر طوری که بود،بابا رضا خودش رو رسوند و رفتیم.ثنا طلا خوب خرید کرد و برای ثمین هم یک عدد کتاب خریدیم.البته ثنا اجازه دادن که کتابهائی رو که دیگه مناسب سنش نیست رو به ثمین هدیه کنه.ثنا خانومم از تمام کتابهاش تا حالا به خوبی مواظبت کرده.برای همین دیگه لزومی ندیدیم که بازم کتاب برای ثمین بخریم.منم بدلیل علاقه ی زیاد به یادگیری فتوشاپ یه کتاب آموزشی همراه سی دی اون خریدم که البته امیدوارم فرصت کافی رو برای این کار داشته باشم.بابا هم برام یک عدد تقویم 91 خریدن.چون امسال اولین سالی بود که بدون تقویم کیفی سپری کردم،امسال جلو جلو برام خریدن.دست بابا رضا درد نکنه. ...
13 دی 1390

ثنا و ثمین و بی بی

سلام به دخترای مامان و همه ی دوستانی که تو این یه هفته ای که  نبودیم بهمون سر زدن. اون هفته بابا رفته بود ماموریت و مامان کارهاش زیاد بود و نتونستم بیام و بنویسم.البته چند تا رویداد اون هفته رو در اسرع وقت مینویسم.پنجشنبه شب بهمون خبر دادند که بی بی فوت شده.بی بی مادربزرگ بابا رضا بود که عمرشون به صد میرسید.با اینکه سنشون زیاد بود اما راه میرفت و همیشه نماز اول وقت میخوند. همیشه لبش به دعا باز بود و برای بچه ها و بچه های اونها دعای خیر میکردن.خدا روحش رو شاد کنه.وقتی ثنای عزیزم به دنیا اومد تا چند سال زهرا صداش میزدن و جالب بود که ثنا هم عادت کرده بود و وقتی میگفت زهرا، ثنا کوچولو میگفت :بله!بی بی 6ماه اول سال که دزفول گرمه می او...
11 دی 1390

کتاب قصه ی ثنا طلا

ثنای خلاق و باهوش   بالاخره بعد از چند روز و با همکاری شما و من،به قول معروف کتابت منتشر شد. توی یکی از پستهای قبلی،متن قصه ت رو نوشتم و قرار بود که وقتی کتابت کامل شد،عکسهاش رو بزاریم.البته تو درست کردن کتاب،خودت هم کلی ایده دادی.عزیز دلم ،چقدر ذوق و شوق داشتی این چند روزی رو که با هم کار کردیم.فکر کنم امشب خوابت نبره.همش میگی:کی شنبه میرسه تا کتابم رو ببرمو نشون بچه ها بدم و خانم مربی براشون بخونه.تا حالا فقط سه نفر از بچه ها کتاب آوردن و به قول خودت،کتاب شما از اونا خیلی قشنگتر شده. راستی روز چهارشنبه براتون جشن یلدا گرفته بودن و ازتون عکس هم گرفتن.امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عزیزم.من و بابا هم تمام تلاشمون رو ...
2 دی 1390

ثنا و ثمین و شب یلدا

اول از هر چیز این شب زیبا و به یاد موندنی رو به همه ی دوستان خوبمون تبریک میگم و از همه ی دوستانی هم که با کامنتهای پرمحبتشون شب یلدا رو تبریک گفتن سپاسگزارم. یادش بخیر خونه ی پدری که بودیم هر سال شب یلدا بساط گندم و شاهدونه و گردو و پسته و خلاصه انواع تنقلات و شام شب یلدا که بوقلمون بود به راه بود.از وقتی که دور افتادیم دیگه دل و دماغی هم نمونده تا ازین کارها بکنیم.مخصوصا امسال که دیگه تو بوشهریم و دور از خانواده ها.پارسال من و ثنا خرم آباد بودیم و چقدر خوش گذشت.درسته که از خونواده هامون دوریم اما دوستانی داریم که با اونها بودن هم لطف خاص خودش رو داره. امشب خونه ی عمو علی اینا(بابای پرهام)دعوت بودیم.پرهام هم تا چند ماه دیگه صاحب یه داداش...
1 دی 1390
1